{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P36

ویکتور با تعجب به سمتش قدم برداشت و گفت : کی ؟؟
B : چند دقیقه ای میشه
لحنش خاص بود نه میشد فهمید خوشحاله نه میشد فهمید ناراحته .... بعد از چند ثانیه نفسش رو بیرون داد و نگاهی بهم انداخت .
ویکتور : یه لطفی کن ..... ا/ت رو سالم برسون
پسره سری تکون داد و با دست راهنماییم کرد تا سوار ماشین بشم ، این جریان خوب بود یا بد بود من چیزی نمیدونستم ..... دنبال پسره به سمت ماشین حرکت کردم اما دقیقه اخر برگشتم و به ویکتور نگاهی انداختم که چشماشو روی هم فشار داد و تایید کرد که برم ، منم با سر تایید کردم و سوار ماشین شدم .
......
توی راه فقط فکرم درگیر یه چیز بود طوری که تو مغزم از فکرای دیگه خبری نبود ..... هانتر کی میتونست باشه ؟؟ .... قاتل سانی ؟؟ ..... قاتل مادر تهیونگ ؟؟ ...... داداش ویکتور ؟؟ .... یه لحظه مکث کردم ، برگشتم به فکری که کرده بودم ، میتونست خودش باشه ، یادمه دختری که شب اول پیشش بودم بهم گفت ویکتور یه برادر داره ، برادری که نه از مادر یکین و از نه پدر ، درواقع اون فرزند خونده خانواده رُبرن بوده ، اما راجب رابطشون باهام حرفی نزد فقط گفت باهم برادرن و بیشتر وقتا از هم دورن .. تنها چیزی که گفت این بود که اونم عاشق دوست دختر ویکتور بوده درواقع اون اول عاشقش شده اما اون ویکتور رو دوست داشته .... توی همین فکرا بودم که با ترمز ماشین با پیشونی به صندلی جلو خوردم ....
B : معذرت میخوام .... چیزیتون که نشد ؟؟
دستمو رو پیشونیم گذاشتم و گفت : نه خوبم
از ماشین پیاده شدم و همراه همون پسر جوون رفتیم داخل ، سالن بازم مثل روز اولی که اومدم ساکت بود انگار همه مشغول کار بودن ، خواستم درو ببندم که در با شدت به داخل کوبیده شد و ویکتور دویید داخل ....
ویکتور : هانتر .... هانتر
با فریاد ویکتور در یکی از اتاقا باز شد و پسر چشم و ابرو مشکی با کمی اخم بیرون اومد ،، تمام اجزای صورتش زمین تا اسمون با ویکتور فرق داشت ، قیافه جدی داشت ، اما با دیدن ویکتور قیافه جدیش به خنده تبدیل شد و دویید طرف ویکتور که محکم همو بغل کردن و به پشت روی زمین افتادن ، ویکتور یه دونه محکم زد رو شونش و گفت : مرتیکه نفهم کدوم گوری بودی ؟؟ میگفتی بیام همونجا خاکت کنم
دیدگاه ها (۷)

P37

P38

P35

P34

☆(Part8)☆سوار ماشین شدم و راهی شدم چون خودم ماشین سواری بلدم...

𐙚چشمان او𐙚ویو دازای:یک سال از اومدن اون از مافیا می‌گذشت و ه...

فصل سوم قسمت سوم ستاره منجیکوب : ناراحت نباش آی من دوست دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط